خرید بک لینک
دبیرستانی بودم وسط حرفهایمان از "ن" گفتم گفت که میشناسدشگذشت چند وقت بعد قصه ی "ن" را تعریف کرد که دیر رسیده بوده که وقتی رسیده بوده "م" کنار اتاق خون بالا می آورده که به پرستارش گفته بوده نجاتم بده،نمیخواسته بمیره. اون موقع ها تازه با بوف کور و صادق هدایت گره خورده بودم سودای مرگ خودخواسته دست از سرم بر نمیداشت...اصلا شاید برای همین هم بود که برایم از "ن" و "م" گفت اسم و فامیل کامل"م" را که گفت

برچسب: شناسنامه, نویسنده: علی اکبری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 23:38

صفحه بندی